یکی از رازهای زندگی

زندگی بر خلاف آن‌چه تصور می‌کنیم ساده است. رازهایش نیز ساده است. ما به این رازها توجه نداریم. اگر هم به آن‌ها آگاه شویم، از کنارشان می‌گذریم و راه‌های رسیدن به آرامش و زندگی آسوده‌تر را ندیده می‌گیریم. چرایش را نمی‌دانم. شاید خصلت بشر است. اگر برای دریافتن این راز مثلا قرار بود پنجاه میلیون تومان پرداخت کنید، حتما با آن مثل یک چیز با ارزش برخورد می‌کردید.

اما یکی از رازهای زندگی:
چرا ما گاه خشم می‌گیریم گاه خوشحال می‌شویم گاه غمگینیم. این حالت‌ها از کجا می‌آید؟
جواب: در بر خورد با محیط بیرون از ما! اغلب حالت‌هایی که در ما به وجود می‌آید، چه خوب و و چه بد، عامل‌ اصلی‌اش بیرونی‌ست؛ درونی نیست!
راه تغییر دادن این حالت‌ها بخصوص ناخوشایندهایش چیست؟ نگاه به درون. جدا کردن خود از بیرون. به جای این که به کنش دیگران واکنش نشان بدهیم، به درون خودمان نگاه کنیم و حالتی را که درون ما می‌پسندد به خودمان هدیه کنیم.

این‌ها شامورتی‌بازی‌های عرفانی نیست؛ تجربه‌ای‌ست که با یک نگاه ساده به خودمان و اطراف‌مان دستگیرمان می‌شود و شاید توجه به آن ما و زندگی‌مان را از این رو به آن رو کند.

روی تصویر کلیک کنید آن را در اندازه اصلی خواهید دید…

نقد کردن آسان است، تعریف کردن و قدرشناسی کردن دشوار…

نقد کردن آسان است. موارد ضعف را پیدا مى کنى و بر آن‌ها انگشت مى‌گذارى و نویسنده را به قول نمدباف‌ها «مى‌مالانى». اما تعریف کردن و قدرشناسى کردن چطور؟! درست که بنگرى این دومى بسیار سخت‌تر است از اولى! عیب و ایراد کسى را که بگیرى، ایراد به تو نخواهند گرفت که بادمجان دور قاب چینى مى‌کنى یا هواى فلان کس را دارى. اما موقع تعریف این مارک‌ها مى‌تواند به شخص چسبانده شود. نباید ترسید، نه از نقد کردن به قول زنده‌یاد ایرج افشار دلیرانه، و نباید ترسید از تعریف کردن و قدرشناسى از کسی به خاطر نوشته یا شعرى یا هر چیز دیگرى. منتقد مستقل، هم نقدش و هم تشویق‌اش بى غرض و بى مرض است. مستقل نباشى، در تشویق مى‌روى سراغ رفیق‌بازى و در نقد مى‌روى سراغ دشمنى. مستقل باشیم و آزاده و دلیر، و عیب مى مى‌گوییم هنرش را نیز بگوییم. 

روی تصویر کلیک کنید آن را در اندازه اصلی خواهید دید…

طرح اولیه براى دست یافتن به دمکراسى در ایران: دسترسى به همه چیز؛ بخش اول، دسترسى به همه کتاب‌ها

در مطلب آخرم اشاره کردم به موضوع آزادى و دسترسى داشتن به همه چیز. نوشتم دمکراسى در دوران ما رابطه‌ى مستقیم دارد با دسترسى داشتن به همه چیز. حکومت‌هاى استبدادى، خصوصا حکومت‌هاى مذهبى، در صدد محدود کردن مردم براى داشتن دسترسى به چیزهاى مختلف هستند. در نمونه‌ى حکومت مذهبى حاکم بر ایران، اشاره کردم به محدودیت داشتن نوار کاست، نوار ویدئو، دستگاه پخش ویدئو… تا امروز که به محدود کردن اینترنت و زیر مجموعه‌هاى آن رسیده‌ایم.

در سرى مطالب طرح اولیه براى دست یافتن به دمکراسى در ایران، اولین نوشته را اختصاص داده‌ام به کتاب‌هاى دیجیتال که ما را از محدودیت براى دست‌یابى به کتاب‌هاى مختلف مى‌رهاند. 

خبرنامه گویا: کتاب و کتابخوان دیجیتال چرا؟ ف. م. سخن

 

مسیح همیشه مصلوب…

مى‌گویند مسیح آمده است تا بار گناهان مردمان را بر دوش بکشد و برود…
اى کاش مسیح به جاى بار گناهان، قسمت کوچکى از بار زندگى مردمان را بر دوش مى‌کشید، تا سنگینى صلیب و درد مصلوب شدن به نظرش هیچ مى‌آمد…

روی تصویر کلیک کنید آن را در اندازه اصلی خواهید دید…

رودخانه‌هاى روان موسیقى در جهان دیجیتال

این نوشته را تقدیم مى‌کنم به اسد على‌محمدى، که در ٢ روزى که بسیار سریع گذشت و بسیار کوتاه به نظر رسید، با او در باره‌ى دنیاى دیجیتال امروز و کلیاتى از موسیقى صحبت کردیم و من از او در این دو زمینه، چیزهایی را که نمى‌دانستم آموختم.

براى یک هنرمند، نشان دادن هنرش در جامعه، اهمیت بسیار دارد. اگر هنر او هنر است، مخاطب همدل و همزبان به طرف او جذب مى‌شود. این جذب ممکن نیست مگر آن‌که هنر او ابتدا در جامعه مطرح شود. هنر موسیقى نیز از این کلیت مستثنا نیست و هنرمند موسیقى‌دان براى عرضه‌ى هنرش در جامعه باید تلاش کند و مخاطبان خود را بیابد.

در گذشته‌اى نه چندان دور، هنر هنرمندى که تازه، کار خودش را آغاز کرده بود، تنها در جمع خانواده و دوستان‌اش عرضه مى‌شد. در این دایره‌ى بسته، چون مخاطب با هنرمند آشنایى داشت و او را می شناخت، کارش اغلب با تایید و تمجید همراه مى‌شد. این تایید و تمجید ارزشى نداشت. مخاطب در این محدوده‌ى بسته با هنر هنرمند آشنایى نداشت و نقد کار او در چنین حالتى امکان‌پذیر نبود.

بعد اگر بخت با هنرمند همراه بود، و در سطوح بالاترى کار او مطرح مى‌شد، مخاطب دیگر مخاطب آشنا نبود و در میان مخاطبان عام‌تر، صاحبان تراز سنجش هنر و نیز منتقدان حضور داشتند و چون مخاطب و هنرمند یک‌دیگر را نمى‌شناختند، فقط و فقط هنر هنرمند بود که مورد ارزیابى قرار مى‌گرفت و نه چیز دیگر.

امروز اما در جهان دیجیتال امکان طرح هنر به شیوه‌هاى مختلف و در ابعاد واقعا عظیم و باور نکردنى وجود دارد. چه من که به زحمت به یک سیم سه‌تار مى‌توانم ضربه بزنم و دانش‌ام در حد دو، ر، مى، فا ست، چه اسد که وقتى سه‌تار را در دست مى‌گیرد، گویى آن ساز خوش‌نوا بخشى از جسم جان او مى‌گردد، مى‌توانیم هنر خود را فرضا در «ساند کلاد» عرضه کنیم و یا اگر تصویرى از هنر ما برداشته شده، آن‌را بر روى یوتیوب قرار دهیم. به عبارتى در کسرى از ثانیه، ما مى‌توانیم بى هیچ هزینه و زحمتى، هنر خود را در برابر میلیون‌ها انسان، با صدها فرهنگ و صدها زبان و صدها ملیت عرضه کنیم و اگر هنر ما برازنده و شایسته باشد، مخاطبان خود را بیابیم.

دور از اجتماع خشمگین…


کسانى که اهل کوه رفتن و کوه پیمایى هستند مى دانند که کوهنوردان، بخصوص کوهنوردان قدیمى و واقعى رفتارها و عادات خاص خود را دارند. یکى از این عادت ها به کمک دیگران شتافتن است.
اما مردم شبه کوهنورد امثال من نیز، یک سرى عادات و رفتارهاى خاص براى خودشان به وجود آورده اند که بسیار جالب است. دیدن این رفتارها و آداب براى من همیشه جذاب بوده است.
یک بار که وارد محیط با صفاى قهوه خانه یا به عبارت امروزى تر رستوران مسیر پلنگ چال شدم، چند نفر اعم از زن و مرد دیدم که کنار هم یا جدا جدا نشسته بودند. وسط هفته بود و على القاعده افراد شاغل در آن ساعت از روز نباید در کوه مى بودند. ولى این چند نفر که بسیار هم محترم و متشخص به نظر مى رسیدند در آن جا حضور داشتند. در سکوتى که فقط صدای فواره ى حوض، آن را مى شکست و شالاپ شالاپى که هندوانه سبز پوست در متن آبى حوض ایجاد مى کرد، یک نفر روزنامه مى خواند، دیگرى کتاب در دست داشت و غرق محتواى آن بود، سومى چرتکى مى زد…

و ما، همگى، دور از اجتماع خشمگین گویى که زمان براى مان ایستاده بود…

جوانى…

حکایتى ست جوانى! شور و شرى دارد جوانى! مغبون کسانى هستند که جوانى شان را چنان صرف آینده مى کنند، که از آن چیزى نمى فهمند. آرى آینده نگرى خوب است ولى نه به قیمت از دست دادن جوانى. در جوانى کارهایى مى کنیم، یا درست تر بگویم کارهایى مى توانیم بکنیم، که در سنین بالا، میلیاردر هم که باشیم قادر به انجام آن ها نیستیم. اصلا فرم انسان، روحیه ى انسان، همه چیز انسان با بالا رفتن سن عوض مى شود. کسانى هستند که تصور مى کنند، که امروز همه چیز را جمع کنیم تا فردا از آن استفاده کنیم. فردا همه چیز دارى، فقط یک چیز ندارى و آن جوانى ست، جوانى. 

جوانى عالم بى خیالى هاست. عالم راستى هاست. عالم به فکر فردا نبودن هاست. براى جوان امروز است که مهم است نه فردا! در جوانى همان چیزى هستیم که باید باشیم. خانواده، جامعه، مدرسه و دانشگاه اما با خود بودن ما مخالف است. آن ها مى خواهند تو آن طور که آن ها مى خواهند باشى. و برخى از جوانان تن به این خواست مى دهند.

من اما با کله شقى کارى را کردم که مى خواستم بکنم. اذیت کردن ها بسیار بود اما حالا که در نزدیکى شصت سالگى آن دوران را مى بینم، خوشحال ام که شرور بودم. خوشحال ام که آن چه بودم که بودم. امروز احساس خسارت دیدن نمى کنم. حتى حضورم در جنگ باعث افتخار من است، نه این که دیگران به من افتخار کنند نه! من خودم به خودم افتخار مى کنم که به جنگ رفتم حتى جنگ بى حاصل. موضوع فقط جنگ نبود. موضوع فقط خطر مرگ و نقص عضو نبود. موضوع روحیه اى بود که آن موقع داشتم و به آن امکان دادم تا خودش باشد. امروز، من آدم چهل سال پیش نیستم. هر خطایى که کردم، هر اتلاف عمرى که کردم، کارى بود که مى خواستم بکنم و این امروز براى من ارزش است. امروز دیگر نمى توانم کارهاى دیروز را بکنم. بخواهم هم نمى توانم. هیچکس نمى تواند…

 

یکى از خاصیت‌هاى وبلاگ

بعد از وبلاگ، اغلب ما بلاگرها، کوچ کردیم به فیس بوک. علت‌اش راحتى کار به فیس بوک و دم دست بودن نویسنده نزد خواننده بود. مدیریت فیسبوک هم که بسیار آسان است. از همه مهمتر چیزى در فیسبوک از دست نمى‌‎رود، هر چند پیدا کردن «چیز بخصوص» در آن جا تقریبا غیر ممکن است (یا براى من که سواد فیس بوکى‌ام کم است غیر ممکن است).  بعد هم یک عده رفتند توییتر و ایستگرام من هم چند هفته پیش یک سرکى به آن جا زدم، ولى برایم جاى عجیبى بود. در توییتر که تقریبا نمى شود دانست آدم همان چند کلمه ى مختصر را برای که مى‌نویسد. در ایستگرام هم مثل این بود که شما در خانه را باز مى‌کنى یهو ده هزار نفر را مى‌بینى که همینجور نشسته و چشم به در دوخته‌اند! از تو استقبال گرمى می‌شود بعد همه مى‌روند پى عکس گذاشتن‌هایشان! فعلا در آن جا را بستم برگشتم به همان فیسبوک! اسد که لطف کرد این وبلاگ را برایم درست کرد، احساس خیلى خوبی به آن دارم. نمى دانم در آینده همین طور مى توانم پست در اینجا بگذارم، ولى چیزی که مى دانم این است که وبلاگ، حکم خانه ى خودِ آدم را دارد. یعنى در را باز مى‌کنى مى ‌‌‌آیى توو. تنها هستى یا با دوستى هستى. بعد مهمان برایت مى‌آید. برای خودت مى اید. اینجا مهمان خانه ى ایستگرام نیست. اینجا خانه است. خانه ى خودت. قفل و کلیدش دست توست. یک احساس دیگر که دارم این است که وبلاگ را مثل ماشین مى بینم! ماشین شخصی خودِ آدم! من الان ماشین ندارم، چون توان خرید و نگهدارى آن را ندارم، ولى وبلاگ مثل ماشینی‌ست که مالِ خودِ آدم است. مى‌آیى، دستى به آن مى‌کشى، روغن موتورش را چک مى کنى، استارتى میزنى، دورى باهاش مى‌زنى… خلاصه داشتن وبلاگ خیلى کیف دارد… خیلى‌ها خواستند وبلاگشهر را دوباره زنده کنند و نشد. من هم توصیه نمى کنم شما وبلاگ داشته باشید. هر کس هر چه دوست دارد داشته باشد… ولى من اینجا را دوست دارم…

پاییز

پاییز را دوست دارم به خاطر رنگ‌هایش… از زرد و قهوه‌اى گرفته تا سرخ و حتى سبز! آرى سبز! در دمکراسى رنگ‌ها جایى براى سبز به جا مانده از تابستان هم هست. 

نقاشى به همان ترتیب قدیم از خودم…

کوبش رنگ‌ها، با ته سیگارى در نقطه‌اى… 

image_pdfimage_print