فلسفه…

فلسفه را برای چه دوست دارم؟ بعضی چیزها این سوال را در ذهن پدید می‌آورد که «به من چه!». به راستی فلسفه «به من چه»؟ نانی از آن در می‌آید، آب‌ی از آن گرم می‌شود، یا چه؟… فلسفه برای من طرح سوال است، حتی اگر برای آن سوال پاسخی وجود نداشته باشد! من طرح سوال را دوست می‌دارم. من انسان‌ام و انسان موجودی پرسش‌گر و کنج‌کاو است. انسانی که زندگی با این هم عجایب و غرایب‌اش سوال برایش به‌وجود نمی‌آورد چیزی کم دارد. کارِ حیوان خور و خواب و تولید ادامه…

زیبایی هنر…

زیبایی هنر در وسعت و یگانگی و رنگارنگی آن است. اثر هنری هر چه از مادیات و واقعیات دورتر، عجیب‌تر و شگرف‌تر. گذشتگان ما هنر را در بازسازی چیزها می‌دیدند. از نظر آن‌ها، هنری که «عین» چیزی را می‌ساخت والا بود؛ زیبا بود؛ ماهرانه بود. برای من اما هنری که عین چیزها نباشد والاست، زیباست، ماهرانه است. چیزها را که در مقابل خود داریم و نیازی به ساختن عین آن‌ها نداریم. هنر را کسی می‌کند که چیزی را که وجود ندارد می‌آفریند.  «برف رنگی» نقاشی خودم، با نرم افزار آرت ادامه…

نا امیدی…

اغلب ما نا امید شدن را بد می‌دانیم. امیدوار بودن به آینده انگیزه حرکت به سمت آینده است. امیدواری نباشد، انگیزه‌ی حرکت نخواهد بود، و حرکت انسان به سمت آینده‌ی بهتر، کند یا متوقف خواهد شد. خمودگی، بی‌تفاوتی، لحظه‌نگری، ژولیدگی ظاهری و باطنی… این‌هاست عوارض نا امیدی. ولی نا امید شدن جنبه‌های مثبت نیز دارد: ایستادن و فکر کردن به چرایی نبود امید؛ مکث کردن و نگریستن به خود و توانایی‌ها و ضعف‌هایی که داریم، دور شدن از خوش‌خیالی‌های مثبت‌نگرانه و فریبنده، از جامعه کندن و با خود بودن و ادامه…

فردا روز دیگرى‌ست…

می‌گویند فردا بهتر از امروز خواهد شد… نمی‌دانیم… تجربه نشان داده است که همیشه این طور نیست. اما یک چیز مسلم است: فردا روز دیگری‌ست… روزهای انسان، مثل فصل‌ها با نظم و ترتیب نمی‌گذرد. امروزِ انسان می‌تواند تابستان باشد و فردایش زمستان. می‌تواند چهار فصل پی در پی، هوا سرد باشد و زمهریر زمستانی استخوان بسوزاند. زندگی همین است که هست. جای شکایت و گله نیست. گله‌مندان همواره ناخرسند خواهند بود از این بازی غریب بدون تکرار… زمستان، کار خودم، با نرم‌افزار نقاشی آرت‌ریج. برای دیدن در اندازه‌ی اصلی روی ادامه…

به آفتاب سلامى دوباره…

در نیمکره‌ى شمالى، در این جایى که ما ساکن هستیم، آفتاب زمستان‌ها از بالاى سرمان نمى‌گذرد بلکه در همان راستاى خط افق کمى بالا مى‌آید و بعد پایین مى‌رود. امروز آفتاب پریده رنگ قرار است از ساعت ١٢ تا ١ بعد از ظهر از جلوى پنجره‌ى من عبور کند. در جایى که وفور باشد، حسابگرى در کار نیست بلکه ریخت و پاش هست و قدر ندانستن. در جایى که کمبود باشد، همه چیز را قدر مى‌دانند حتى تابش آفتاب را. در یکى از شهرهاى نمى‌دانم کدام کشور اسکاندیناوى‌ست که آفتاب ادامه…

image_pdfimage_print