غم…

به شدت غمگین ام. نه از شخص یا اشخاص. نه به دلیل مشخص. غم، مرا در بر گرفته و توانایی توصیف آن را ندارم. علت آن را هم نمی دانم. حقیقتا نمی دانم. خیلی به مغزم فشار بیاورم مثلا می توانم بگویم از ابتذالی که در جامعه ایرانی، یا درست تر بگویم آن بخشی که از طریق صفحات مجازی می بینم غمگین ام. باز درست تر بگویم غمی آغشته به خشم از سر ناچاری. وقتی نمی توانی چیزی را عوض کنی، وقتی نمی توانی دردی را درمان کنی قاعدتا باید دچار خشم هم بشوی. نه؟! حالا درد چیست، درمان چیست، درست و غلط نظر من چیست، کاری به این کارها ندارم.

 

بر اساس معیارهای من، ما به طرز وحشتناکی در لجنزار غوطه وریم و همه مان هم هستیم و خیلی از ما هم شاید ناخواسته، رنگ و بوی لجن گرفته ایم. به کسی بر نخورد. خودم را می گویم. چه آرزوها دارم و چه طرح ها و چه چیزها برای گفتن و نوشتن ولی امروز که به خودمان می نگرم می گویم برای چه؟ برای که؟ 

بدترین عذاب هم دیدن کسانی در این لجنزار است که آدم فکر می کند باید نجات دهنده باشند نه دست و پا زننده و نه لجن پاشنده. ابتذال، ابتذال، ابتذال… از او می گریزی و او با سرعت خود را به تو می رساند. از تو پیشی می گیرد. و تو فقط بیننده ای. بیننده. حق بدهید که غمگین باشم. حق بدهید که خشمگین باشم…

 

 

image_pdfimage_print

3 thoughts on “غم…”

  1. سخن جان، فقط بنویسید … بنویسید… و بنویسید. احساس تان را بیان کنید. اجازه ندهید این “غم” و شاید “خشم” از درون شما را بخورد.

    به خوبی میدانید که هیچ کسی کامل و هیچ جامعه ای مدینه فاضله نیست. هر کجا که میرویم آسمان همین رنگ است ( البته آبی آن در بعضی کشورها زیباتر از بقیه جاهاست). هیچ تغییری یک شبه به وجود نیامده و هیچ روشنفکریا متفکری به تنهایی نتوانسته که جامعه را تغییر دهد.

    خودتان و سلامتی تان از هر موضوع دیگری مهم تر است. در شرایط فعلی، شما باید سریع تر بهبودی پیدا کنید (در حال حاضر از شرایط سلامتی تان بی خبرم) لطفا از خودتان خوب مراقبت کنید.

  2. چرا نباشید نویسنده عزیز. از دست ستمگران و چپاولگران سالهاست سختی میکشید و چه بسا دیگر امیدی به درست شدن شرایط ندارید. گاهی فکر میکنم اگر بیشتر مردم با هم مهربانتر و بخشنده تر و امانتدار تر و با ادبتر بودند ستم حکومتی و دینی پایدار نمیماند. ببینید در ایران بویژه در سالهای اخیر چقدر اینها کم شده. چه فرصتی بهتر از این برای ادامه چپاول و ستم. برادرم سرم را کلاه میگذارد. دوستم در کمینم نشسته و به من حسادت میورزد. همسایه اخم میکند. صف اتوبوس پایم را لگد میکنند. به لباسم ایراد میگیرند. به نماز نخواندنم و بی اعتقادیم معترضند. چپاولگران و زورگویان حکومتی که منافع مالی و اجتماعی زیادی دارند هم همینگونه می اندیشند دیگر. تفاوتشان با برادر دوست و همسایه گفته شده تنها در مقدار قدرت و ثروتشان است. همشان به حد توانشان افتاده اند به جان این ایران و دلیلی هم نمیبینند رها کنند. افراد شریف هم یا هم میروند بالای دار و ته زندان یا اینکه پنهان میشوند یا از ایران و خطراتش فرار میکنند. بیدلیل نیست که خشمگین هستید. امیدوارم لااقل غمگینی از شما دور شود نویسنده عزیز. شما بیشتر از هزاران نفر برای ایران کار کرده اید. هیچگاه به پایان دادن به زندگی خود نیندیشید. تلاش کنید ادامه زندگی با خودتان مهربانتر باشید و فرصتی برای لذت بردن از این چند روزه دنیا هم به خودتان بدهید. تا چشم زورگویان و چپاولگران در بیاید :–)

  3. جناب مشرق زمینی
    درود و تحیات
    چندی پیش مقاله ی حضرتعالی را در مورد دیدگاه آقای محسن مخملباف خواندم. به زعم حقیر مقاله ای بیشتر احساسی و هیجانی (و فارغ از عقلانیتی که از شما انتظار میرود ) بود.

    بدون آنکه قصد داوری جانبدارانه داشته باشم باید عرض کنم مقصود ایشان کنایه ای از واپسروی سیاسی به وضعیت رژیم پهلوی بود؛ به این معنا که اگر آقای رضا پهلوی بناست که پادشاهیِ آزموده شده را مجددا احیا کند، منِ نوعی نیز جریانات چریکی را دامن خواهم زد و آش همان آش و کاسه همان. لذا فرمایش سرکار مبنی بر فراخوان ایشان به اعمال چریکی در زمان حاضر محلی از اعراب ندارد.

    دیگر اینکه دستمایه قرار دادن ظاهر فرد ( موی رنگ کرده و تمسخر آن) برای ارزش داوریِ فحوای سخن نیز بی اساس است.

    در نهایت اینکه مقاله ی جنابعالی بیشتر بر بغض استوار بود تا تفکر نقادانه. به ویژه اینکه در ابتدای مقاله ایشان را با حدیث نفس توصیف کرده و تعمیم به کل میدهید! گویی شخصیت ایشان فی ذاته نادلچسب است و لاجرم جز این نیست. و همگان نیز چنین میپندارند.

    منتظر مقالات پربار شما در آینده هستم.
    موید و موفق باشید
    علی ورجاوند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *