دقایقی با سخن ۳

گفت و گوی طنز با دکتر عبدالکریم سروش!

دقایقی با سخن ۲

دقایقی با سخن؛ برنامه‌ای از ف. م. سخن؛ قسمت دوم: گفت و گو با شاهزاده رضا پهلوی

دقایقی با سخن

در این برنامه با بیت حضرت آیت‌الله جنتی گفت و گو می‌کنیم. این ویدئو و تمام حقوق آن متعلق به سایت «گویا»ست.

جنگ سخن ۵

گزارشی از بخش فارسی کتابخانه مرکزی شهر هامبورگ

جنگ سخن ۴

قسمت اول گفتگوی من با دکتر رضا شفایی وکیل مبرز ایرانی در آلمان را مشاهده خواهید کرد.

جنگ سخن ۳

جنگ سخن سوم به داستان عشق آتشین گوته، شاعر بزرگ آلمان، به ماریانه ویلمر، دختر شانزده ساله‌ای که همسر دوست گوته بود می‌پردازد. شعله‌های این عشق زمانی بر افروخته شد که گوته مردی سالخورده بود و عاشق حافظ! از این رو برای ماریانه اسم مستعار زلیخا را انتخاب کردند…

جنگ سخن ۲

گفت و گوی من با «مارینا فریدت» رئیس انجمن خبرنگاران آلمان در هامبورگ. این گفت و گو فاصله نجومی میان کار این انجمن با انجمن خبرنگاران ایران را نشان می دهد.

غم…

به شدت غمگین ام. نه از شخص یا اشخاص. نه به دلیل مشخص. غم، مرا در بر گرفته و توانایی توصیف آن را ندارم. علت آن را هم نمی دانم. حقیقتا نمی دانم. خیلی به مغزم فشار بیاورم مثلا می توانم بگویم از ابتذالی که در جامعه ایرانی، یا درست تر بگویم آن بخشی که از طریق صفحات مجازی می بینم غمگین ام. باز درست تر بگویم غمی آغشته به خشم از سر ناچاری. وقتی نمی توانی چیزی را عوض کنی، وقتی نمی توانی دردی را درمان کنی قاعدتا باید دچار خشم هم بشوی. نه؟! حالا درد چیست، درمان چیست، درست و غلط نظر من چیست، کاری به این کارها ندارم.

 

بر اساس معیارهای من، ما به طرز وحشتناکی در لجنزار غوطه وریم و همه مان هم هستیم و خیلی از ما هم شاید ناخواسته، رنگ و بوی لجن گرفته ایم. به کسی بر نخورد. خودم را می گویم. چه آرزوها دارم و چه طرح ها و چه چیزها برای گفتن و نوشتن ولی امروز که به خودمان می نگرم می گویم برای چه؟ برای که؟ 

بدترین عذاب هم دیدن کسانی در این لجنزار است که آدم فکر می کند باید نجات دهنده باشند نه دست و پا زننده و نه لجن پاشنده. ابتذال، ابتذال، ابتذال… از او می گریزی و او با سرعت خود را به تو می رساند. از تو پیشی می گیرد. و تو فقط بیننده ای. بیننده. حق بدهید که غمگین باشم. حق بدهید که خشمگین باشم…

 

 

فلسفه…

فلسفه را برای چه دوست دارم؟ بعضی چیزها این سوال را در ذهن پدید می‌آورد که «به من چه!». به راستی فلسفه «به من چه»؟ نانی از آن در می‌آید، آب‌ی از آن گرم می‌شود، یا چه؟… فلسفه برای من طرح سوال است، حتی اگر برای آن سوال پاسخی وجود نداشته باشد! من طرح سوال را دوست می‌دارم. من انسان‌ام و انسان موجودی پرسش‌گر و کنج‌کاو است. انسانی که زندگی با این هم عجایب و غرایب‌اش سوال برایش به‌وجود نمی‌آورد چیزی کم دارد. کارِ حیوان خور و خواب و تولید مثل است. می‌آید و می‌رود بدون این که بداند چرا؟ بدون این که بداند از کجا آمده است و چرا آمده است. ما هم نوعی حیوانیم، ولی حیوان پرسش‌گر. و همین وجه فارق ماست با سایر حیوانات. فلسفه زیباست. فلسفه کنج‌کاوی بر انگیز است. فلسفه شفاف‌کننده‌ی ذهن است. ذهن با سوال‌های فلسفی صیقل می‌خورد و زندگی را بهتر و روشن‌تر می‌بیند. مهم نیست که آخر سوال فلسفی به کجا منتهی می‌شود، مهم این است که همیشه سوالی برای پرسیدن دارد و این یعنی پایان‌ناپذیری… و من پایان‌ناپذیری را دوست می‌دارم…

برای دیدن نقاشی در اندازه‌ی بزرگ روی آن کلیک کنید…

زیبایی هنر…

زیبایی هنر در وسعت و یگانگی و رنگارنگی آن است. اثر هنری هر چه از مادیات و واقعیات دورتر، عجیب‌تر و شگرف‌تر. گذشتگان ما هنر را در بازسازی چیزها می‌دیدند. از نظر آن‌ها، هنری که «عین» چیزی را می‌ساخت والا بود؛ زیبا بود؛ ماهرانه بود. برای من اما هنری که عین چیزها نباشد والاست، زیباست، ماهرانه است. چیزها را که در مقابل خود داریم و نیازی به ساختن عین آن‌ها نداریم. هنر را کسی می‌کند که چیزی را که وجود ندارد می‌آفریند. 

«برف رنگی» نقاشی خودم، با نرم افزار آرت ریج و قلم اپل… برای دیدن نقاشی در اندازه ی اصلی روی آن کلیک کنید…

image_pdfimage_print