غم…

به شدت غمگین ام. نه از شخص یا اشخاص. نه به دلیل مشخص. غم، مرا در بر گرفته و توانایی توصیف آن را ندارم. علت آن را هم نمی دانم. حقیقتا نمی دانم. خیلی به مغزم فشار بیاورم مثلا می توانم بگویم از ابتذالی که در جامعه ایرانی، یا درست تر بگویم آن بخشی که از طریق صفحات مجازی می بینم غمگین ام. باز درست تر بگویم غمی آغشته به خشم از سر ناچاری. وقتی نمی توانی چیزی را عوض کنی، وقتی نمی توانی دردی را درمان کنی قاعدتا باید دچار خشم هم بشوی. نه؟! حالا درد چیست، درمان چیست، درست و غلط نظر من چیست، کاری به این کارها ندارم.

 

بر اساس معیارهای من، ما به طرز وحشتناکی در لجنزار غوطه وریم و همه مان هم هستیم و خیلی از ما هم شاید ناخواسته، رنگ و بوی لجن گرفته ایم. به کسی بر نخورد. خودم را می گویم. چه آرزوها دارم و چه طرح ها و چه چیزها برای گفتن و نوشتن ولی امروز که به خودمان می نگرم می گویم برای چه؟ برای که؟ 

بدترین عذاب هم دیدن کسانی در این لجنزار است که آدم فکر می کند باید نجات دهنده باشند نه دست و پا زننده و نه لجن پاشنده. ابتذال، ابتذال، ابتذال… از او می گریزی و او با سرعت خود را به تو می رساند. از تو پیشی می گیرد. و تو فقط بیننده ای. بیننده. حق بدهید که غمگین باشم. حق بدهید که خشمگین باشم…

 

 

فلسفه…

فلسفه را برای چه دوست دارم؟ بعضی چیزها این سوال را در ذهن پدید می‌آورد که «به من چه!». به راستی فلسفه «به من چه»؟ نانی از آن در می‌آید، آب‌ی از آن گرم می‌شود، یا چه؟… فلسفه برای من طرح سوال است، حتی اگر برای آن سوال پاسخی وجود نداشته باشد! من طرح سوال را دوست می‌دارم. من انسان‌ام و انسان موجودی پرسش‌گر و کنج‌کاو است. انسانی که زندگی با این هم عجایب و غرایب‌اش سوال برایش به‌وجود نمی‌آورد چیزی کم دارد. کارِ حیوان خور و خواب و تولید مثل است. می‌آید و می‌رود بدون این که بداند چرا؟ بدون این که بداند از کجا آمده است و چرا آمده است. ما هم نوعی حیوانیم، ولی حیوان پرسش‌گر. و همین وجه فارق ماست با سایر حیوانات. فلسفه زیباست. فلسفه کنج‌کاوی بر انگیز است. فلسفه شفاف‌کننده‌ی ذهن است. ذهن با سوال‌های فلسفی صیقل می‌خورد و زندگی را بهتر و روشن‌تر می‌بیند. مهم نیست که آخر سوال فلسفی به کجا منتهی می‌شود، مهم این است که همیشه سوالی برای پرسیدن دارد و این یعنی پایان‌ناپذیری… و من پایان‌ناپذیری را دوست می‌دارم…

برای دیدن نقاشی در اندازه‌ی بزرگ روی آن کلیک کنید…

زیبایی هنر…

زیبایی هنر در وسعت و یگانگی و رنگارنگی آن است. اثر هنری هر چه از مادیات و واقعیات دورتر، عجیب‌تر و شگرف‌تر. گذشتگان ما هنر را در بازسازی چیزها می‌دیدند. از نظر آن‌ها، هنری که «عین» چیزی را می‌ساخت والا بود؛ زیبا بود؛ ماهرانه بود. برای من اما هنری که عین چیزها نباشد والاست، زیباست، ماهرانه است. چیزها را که در مقابل خود داریم و نیازی به ساختن عین آن‌ها نداریم. هنر را کسی می‌کند که چیزی را که وجود ندارد می‌آفریند. 

«برف رنگی» نقاشی خودم، با نرم افزار آرت ریج و قلم اپل… برای دیدن نقاشی در اندازه ی اصلی روی آن کلیک کنید…

نا امیدی…

اغلب ما نا امید شدن را بد می‌دانیم. امیدوار بودن به آینده انگیزه حرکت به سمت آینده است. امیدواری نباشد، انگیزه‌ی حرکت نخواهد بود، و حرکت انسان به سمت آینده‌ی بهتر، کند یا متوقف خواهد شد. خمودگی، بی‌تفاوتی، لحظه‌نگری، ژولیدگی ظاهری و باطنی… این‌هاست عوارض نا امیدی.

ولی نا امید شدن جنبه‌های مثبت نیز دارد: ایستادن و فکر کردن به چرایی نبود امید؛ مکث کردن و نگریستن به خود و توانایی‌ها و ضعف‌هایی که داریم، دور شدن از خوش‌خیالی‌های مثبت‌نگرانه و فریبنده، از جامعه کندن و با خود بودن و باطن و ظاهر را برای مدتی به حال خود رها کردن…

مشکل از نا امید شدن نیست؛ مشکل خود را به دست ناامیدی سپردن است. اصل، در زندگی این باید باشد که خود را به دست هیچ چیز نسپرد؛ نه امیدواری، نه ناامیدی. نه پیروزی، نه شکست. نه خوشی، نه غم… هر یک از این‌ها را باید تجربه کرد و به کار خود ادامه داد. کار بزرگ انسانی: نیازردن خود و دیگر انسان‌ها و تلاش در جهت اعتلای خود و دیگر انسان‌ها…

طرح با عنوان «نا امید» کارِ من است. برای دیدن تصویر کامل روی تصویر کوچک کلیک کنید. 

فردا روز دیگرى‌ست…

می‌گویند فردا بهتر از امروز خواهد شد… نمی‌دانیم… تجربه نشان داده است که همیشه این طور نیست. اما یک چیز مسلم است:
فردا روز دیگری‌ست…

روزهای انسان، مثل فصل‌ها با نظم و ترتیب نمی‌گذرد. امروزِ انسان می‌تواند تابستان باشد و فردایش زمستان. می‌تواند چهار فصل پی در پی، هوا سرد باشد و زمهریر زمستانی استخوان بسوزاند. زندگی همین است که هست. جای شکایت و گله نیست. گله‌مندان همواره ناخرسند خواهند بود از این بازی غریب بدون تکرار…

زمستان، کار خودم، با نرم‌افزار نقاشی آرت‌ریج. برای دیدن در اندازه‌ی اصلی روی آن کلیک کنید.

به آفتاب سلامى دوباره…

در نیمکره‌ى شمالى، در این جایى که ما ساکن هستیم، آفتاب زمستان‌ها از بالاى سرمان نمى‌گذرد بلکه در همان راستاى خط افق کمى بالا مى‌آید و بعد پایین مى‌رود. امروز آفتاب پریده رنگ قرار است از ساعت ١٢ تا ١ بعد از ظهر از جلوى پنجره‌ى من عبور کند. در جایى که وفور باشد، حسابگرى در کار نیست بلکه ریخت و پاش هست و قدر ندانستن. در جایى که کمبود باشد، همه چیز را قدر مى‌دانند حتى تابش آفتاب را. در یکى از شهرهاى نمى‌دانم کدام کشور اسکاندیناوى‌ست که آفتاب مطلقا بر آن جا که در دره ساکن است نمى‌تابد. مسوولان، یک آینه‌ى بزرگ بر بالاى کوه نصب کرده‌اند که نور خورشید را بر قسمتى از این شهر کوچک مى‌تاباند و مردم مى‌روند در این قسمت شهر مى‌ایستند تا دقایقى آفتاب منعکس شده را بر جسم و جان خود بتابانند. 

یکی از رازهای زندگی

زندگی بر خلاف آن‌چه تصور می‌کنیم ساده است. رازهایش نیز ساده است. ما به این رازها توجه نداریم. اگر هم به آن‌ها آگاه شویم، از کنارشان می‌گذریم و راه‌های رسیدن به آرامش و زندگی آسوده‌تر را ندیده می‌گیریم. چرایش را نمی‌دانم. شاید خصلت بشر است. اگر برای دریافتن این راز مثلا قرار بود پنجاه میلیون تومان پرداخت کنید، حتما با آن مثل یک چیز با ارزش برخورد می‌کردید.

اما یکی از رازهای زندگی:
چرا ما گاه خشم می‌گیریم گاه خوشحال می‌شویم گاه غمگینیم. این حالت‌ها از کجا می‌آید؟
جواب: در بر خورد با محیط بیرون از ما! اغلب حالت‌هایی که در ما به وجود می‌آید، چه خوب و و چه بد، عامل‌ اصلی‌اش بیرونی‌ست؛ درونی نیست!
راه تغییر دادن این حالت‌ها بخصوص ناخوشایندهایش چیست؟ نگاه به درون. جدا کردن خود از بیرون. به جای این که به کنش دیگران واکنش نشان بدهیم، به درون خودمان نگاه کنیم و حالتی را که درون ما می‌پسندد به خودمان هدیه کنیم.

این‌ها شامورتی‌بازی‌های عرفانی نیست؛ تجربه‌ای‌ست که با یک نگاه ساده به خودمان و اطراف‌مان دستگیرمان می‌شود و شاید توجه به آن ما و زندگی‌مان را از این رو به آن رو کند.

روی تصویر کلیک کنید آن را در اندازه اصلی خواهید دید…

نقد کردن آسان است، تعریف کردن و قدرشناسی کردن دشوار…

نقد کردن آسان است. موارد ضعف را پیدا مى کنى و بر آن‌ها انگشت مى‌گذارى و نویسنده را به قول نمدباف‌ها «مى‌مالانى». اما تعریف کردن و قدرشناسى کردن چطور؟! درست که بنگرى این دومى بسیار سخت‌تر است از اولى! عیب و ایراد کسى را که بگیرى، ایراد به تو نخواهند گرفت که بادمجان دور قاب چینى مى‌کنى یا هواى فلان کس را دارى. اما موقع تعریف این مارک‌ها مى‌تواند به شخص چسبانده شود. نباید ترسید، نه از نقد کردن به قول زنده‌یاد ایرج افشار دلیرانه، و نباید ترسید از تعریف کردن و قدرشناسى از کسی به خاطر نوشته یا شعرى یا هر چیز دیگرى. منتقد مستقل، هم نقدش و هم تشویق‌اش بى غرض و بى مرض است. مستقل نباشى، در تشویق مى‌روى سراغ رفیق‌بازى و در نقد مى‌روى سراغ دشمنى. مستقل باشیم و آزاده و دلیر، و عیب مى مى‌گوییم هنرش را نیز بگوییم. 

روی تصویر کلیک کنید آن را در اندازه اصلی خواهید دید…

طرح اولیه براى دست یافتن به دمکراسى در ایران: دسترسى به همه چیز؛ بخش اول، دسترسى به همه کتاب‌ها

در مطلب آخرم اشاره کردم به موضوع آزادى و دسترسى داشتن به همه چیز. نوشتم دمکراسى در دوران ما رابطه‌ى مستقیم دارد با دسترسى داشتن به همه چیز. حکومت‌هاى استبدادى، خصوصا حکومت‌هاى مذهبى، در صدد محدود کردن مردم براى داشتن دسترسى به چیزهاى مختلف هستند. در نمونه‌ى حکومت مذهبى حاکم بر ایران، اشاره کردم به محدودیت داشتن نوار کاست، نوار ویدئو، دستگاه پخش ویدئو… تا امروز که به محدود کردن اینترنت و زیر مجموعه‌هاى آن رسیده‌ایم.

در سرى مطالب طرح اولیه براى دست یافتن به دمکراسى در ایران، اولین نوشته را اختصاص داده‌ام به کتاب‌هاى دیجیتال که ما را از محدودیت براى دست‌یابى به کتاب‌هاى مختلف مى‌رهاند. 

خبرنامه گویا: کتاب و کتابخوان دیجیتال چرا؟ ف. م. سخن

 

مسیح همیشه مصلوب…

مى‌گویند مسیح آمده است تا بار گناهان مردمان را بر دوش بکشد و برود…
اى کاش مسیح به جاى بار گناهان، قسمت کوچکى از بار زندگى مردمان را بر دوش مى‌کشید، تا سنگینى صلیب و درد مصلوب شدن به نظرش هیچ مى‌آمد…

روی تصویر کلیک کنید آن را در اندازه اصلی خواهید دید…

image_pdfimage_print